پسر جوانی وارد مدرسه شیوانا شد و خواست تا او را به شاگردی بپذیرد. شیوانا نگاهی به سر و وضع پسر انداخت و گفت: “هر کس در این مدرسه باید شغلی فرا بگیرد و در آن شغل مشغول به کار شود. به این ترتیب هم کار و مهارتی یاد می‌گیری و هم هزینه‌های خود را تامین می‌کنی.”

پسر قبول کرد و با شرم و خجالت گفت: “البته مساله‌ای در مورد گذشته‌ام هست که باید به شما بگویم. و آن این است که من در گذشته زندگی‌ام آدم خوبی نبوده‌ام و…”

شیوانا به میان حرفش پرید و گفت:
“هیچ کس گذشته‌ خودش نیست. هر انسانی همان چیزی است که همین الان انتخاب می‌کند باشد! تو این همه راه آمده‌ای و می‌خواهی یکی از شاگردان مدرسه باشی. پس تو شاگرد مدرسه‌ای! گذشته تو نه به من و نه به هیچ کس دیگری ربط ندارد.”

پسر ساکت شد و هیچ نگفت. شیوانا ادامه داد: “تا وقتی که انتخاب تو شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه می‌مانی و نزد ما هستی. هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن یا رفتنت تصمیم بگیرم.

آن‌چه تعیین کننده و معنابخش هویت توست انتخاب خود توست که مشخص می‌کند الان چه باشی…

تو گذشته‌ات نیستی که مجبور به توضیح و توجیه آن باشی!”