بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم
کي آيي به برم اي شمع سحرم
در بزمم نفسي بنشين تاج سرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم دِه
چون به سر آمد عمرِ بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم زان که من در ديار غم گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي
بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:59 توسط مرتضی نویدگلی
|
سلام دوستان دوباره اومدم به وبلاگم یه سرو سامانی بدم