فراسوی عشق بخش 6
شروع داستان:روزی یک مرد عارف درهند بود انچنان او مشهور بود که ازتمام دنیا برای ملاقات او به خانه ان مرد میرفتند قزیه از انجا شروع شد که یک مرد انگلیسی که نمیتوانست خشم خود راکنترل کنددرباره این مرد شنید همه میگفتند که ان مرد عارف بزرگی هست این مردانگلیسی تصمیم گرفت که به ملاقات این عارف برود ودرمورد کنترل خشم خود بیشتربداندوبتواند کنترلش کندان مرد درطول راه خیلی ذجرکشید وخیلی از امدنش پشیمان بود خلاصه بعد از مدتی به مقصد خودرسید از دور خانه ان مرد رادید خیلی باعصبانیت به طرف خانه ان عارف رفت وبایک لگددرراگشودوشتابان وداخل شتافت در نشیمن را با مشتی باز کرد دید مرد عارف در حال عبادت هست با خشونت از او پرسید مگر نمیبینی که من امده ام چرا به پیشواز یا مهمان نوازی نمیکنی البته بگم دران زمان هندمستعمره انگلیس بود  مرد عارف با ارامی گفت من با تو سخن نمیگویم تا زمانی که از دری که با لگدباز کردی ودراتاق کا با مشت باز کردی واز کفشهایی که با توجهی از پا دراوردی وپرت کردی معذرت نخواهی مرد خندید وبه باد مسخره گرفت ولی مرد عارف گفت یا باید قبول کنی یا من با و حرف نمیزنم مرد با خود گفت خیلی سختی کشیدم تا بتونم بااو حرف بزنم مجبور شد عمل کند ولی به طرز مسخره ونمادین رفت از در معذرت خواهی کرد گفت مرا به خاطر بی  ادبی وطرز باز کردنت معذرت میخوام به در و به کفشهای خودنیز اینچنین گفت ان مرد دید که دیگر خبری از خشم دروجودش نیست  رفت ودلیل این را از عارف پرسید گفت تونمیتوانستی خشم خودرا کنترل کنی چون  به هیچ چیز عشق نمی ورزیدی واز انها فقط استفاده میکردی وفقط میخواستی که به خود هدفت برسی به هر قیمتی که شده
خلاصه داستان:باید به تمام اشیا عشق بورزی وبا عشق ورزیدن به انها میتوانی به موفقیت کامل برسی  همیشه در هنگام خشم به عشق فکرکن تا عشق احساس ارامش رادر وجودت به وجود اورد