tفراسوی عشق بخش 5
فراسوی عشق بخش 5
شروع داستان:روزی درهوای سرد زمستان خواجه ای بازن خود توی کلبه کوچک خود نشسته بودن هوای بیرون هم خیلی سرد بودناگهان در خانه به صدادرامد یکی پشت در بودخواجه از پشت پنجره اورادیدودانست که هوای سرد اورا به اینجا کشانده است به زن خود گفت برو دررا باز کن واو را به خانه بیاور ولی زن قبول نکردگفت مرد دیوانه شدی اینجاجا برای سه نفرنیست خواجه گفت الان ما دراز کشیدیم نشستیم وقتی او امدمینشینیم باز زن خواجه گفت نه ولی چون خواجه عاشق عشق ورزیدن به مردم بود زن خودرا قانع کردودر راباز کرد ان مرد امد ونشست داشتن باهم حرف میزدند که یهو بازم صدای درامد خواجه از پنجره نگاه کرد دید دو نفر از فرط سرما به اینجا پناه اوردند خواجه به مرد تازه وارد گفت شما چون کناردر نشستید لطف کنید درراباز کنیدمرد برگشت وبه خواجه گفت دیگرجایی برای ان دو نفر نیست خیلی جایمان تنگ هست خواجه گفت میدانم اگران دو هم بیاین ما یکم بامحبت مینشینیم وانها نیز درامان میمانند مرد باز بهانه اورد ولی چون خواجه طریقه عشق ورزیدن رو میدانست گفت دررا باز کنید مرد بااسراردررا باز کرد ان دو نفرهم وارد شدند داشتن باهم حرف میزدند که یکدفعه صدایی امد خواجه از پنجره نگاه کرد دیدیک الاغی پشت در هست که ازفرط سرما دارد میلرزد رو به ان دو مرد تازه وارد کرد گفت شما که کنار ان در نشستید در را باز کنیدان دو گفتند دیگر جایی نمانده که ان حیوان را به داخل بیاوریم خواجه گفت خیلی بامحبت در کنارهم نشستیم این بار سرپا میستیم تا جا برای ان حیوان زبان بسته باشد باز همه ی اهالی خانه مخالفت کردند خواجه گفت این هم یکی از مخلوقات خداوند است وبه من پناه اورده است ومن نمیتوانم کسی را که به من پناه اوررده است رارد کنم وقتی من میخواستم به شما پناه دهم بامن مخالفت کردیدولی من به شما پناه دادم خلاصه خواجه با اسرارزیاد ان حیوان را به خانه اورد وتا صبح درکنارهم نشستند وبرسرما غلبه کردند
خلاصه داستان :انسان نباید فقط به یک شخص خواص عشق بورزد باید به تمام مردم عشق بورزد تا بتواندبه عشق بی انتها واصیل دست پیدا کند
شروع داستان:روزی درهوای سرد زمستان خواجه ای بازن خود توی کلبه کوچک خود نشسته بودن هوای بیرون هم خیلی سرد بودناگهان در خانه به صدادرامد یکی پشت در بودخواجه از پشت پنجره اورادیدودانست که هوای سرد اورا به اینجا کشانده است به زن خود گفت برو دررا باز کن واو را به خانه بیاور ولی زن قبول نکردگفت مرد دیوانه شدی اینجاجا برای سه نفرنیست خواجه گفت الان ما دراز کشیدیم نشستیم وقتی او امدمینشینیم باز زن خواجه گفت نه ولی چون خواجه عاشق عشق ورزیدن به مردم بود زن خودرا قانع کردودر راباز کرد ان مرد امد ونشست داشتن باهم حرف میزدند که یهو بازم صدای درامد خواجه از پنجره نگاه کرد دید دو نفر از فرط سرما به اینجا پناه اوردند خواجه به مرد تازه وارد گفت شما چون کناردر نشستید لطف کنید درراباز کنیدمرد برگشت وبه خواجه گفت دیگرجایی برای ان دو نفر نیست خیلی جایمان تنگ هست خواجه گفت میدانم اگران دو هم بیاین ما یکم بامحبت مینشینیم وانها نیز درامان میمانند مرد باز بهانه اورد ولی چون خواجه طریقه عشق ورزیدن رو میدانست گفت دررا باز کنید مرد بااسراردررا باز کرد ان دو نفرهم وارد شدند داشتن باهم حرف میزدند که یکدفعه صدایی امد خواجه از پنجره نگاه کرد دیدیک الاغی پشت در هست که ازفرط سرما دارد میلرزد رو به ان دو مرد تازه وارد کرد گفت شما که کنار ان در نشستید در را باز کنیدان دو گفتند دیگر جایی نمانده که ان حیوان را به داخل بیاوریم خواجه گفت خیلی بامحبت در کنارهم نشستیم این بار سرپا میستیم تا جا برای ان حیوان زبان بسته باشد باز همه ی اهالی خانه مخالفت کردند خواجه گفت این هم یکی از مخلوقات خداوند است وبه من پناه اورده است ومن نمیتوانم کسی را که به من پناه اوررده است رارد کنم وقتی من میخواستم به شما پناه دهم بامن مخالفت کردیدولی من به شما پناه دادم خلاصه خواجه با اسرارزیاد ان حیوان را به خانه اورد وتا صبح درکنارهم نشستند وبرسرما غلبه کردند
خلاصه داستان :انسان نباید فقط به یک شخص خواص عشق بورزد باید به تمام مردم عشق بورزد تا بتواندبه عشق بی انتها واصیل دست پیدا کند
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:6 توسط مرتضی نویدگلی
|
سلام دوستان دوباره اومدم به وبلاگم یه سرو سامانی بدم