خاطره یه روز
خاطره یه روز
تقریبا همین 1 ماه پیش بود که منو بایه سری از دوستام به یه مهمونی دعوت کردن منم با دوستام رفتم به اون مهمونی خیلی هااونجا بودن یه 50 یا 60 نفری بودیم شروع کرن به پذیرایی البته بگم مهمونی دخترپسرباهم قاطی بودن خلاصه حدود یه ساعتی اونجا گشتیم تااینکه یهو در سالن باز شد من باناخوداگاه به سمت درنگاه کردم وای چی بود ؟چشای من داشت این همه زیبایی رو یه جامیدید هنگ کرده بودم بهتربگم همه مهمونا اینجوری شده بودن واقعا خیلی خوشگل بود ولی من که یه ادم خود ساخته بودم خیلی اعتمادبه نفس داشتم وانمودکردم که این همه زیبایی رو نمیبینم ولی داشتم تو دلم خودموتنبیه میکردم همه درگوش هم میگفتن اون دختره خوشگله خوشتیپه کیه منم خودمومیزدم به اون راه که نمیشنوم خلاصه کنم منم یکم جوگیر شدم مزه هایی رو که مینداختم هزهرروز بامزه تر بودرسید به رقسیدن وهمه میدونستن من خوب میرقسم منو بلندکردن منم هنرمونشون دادم خودم باگوشای خودم میشنیدم که میگفتن کثافت یه استخون هم تو بدنش نداره خلاصه این مهمونی هم تموم میشد ولی من هیچ وقت نمیخواستم تموم شه تااینکه تموم شدداشتم ازکنارش ردمیشدم که یهو گفت سلام منم زبونم گرفت گفتم سسسلام دستشو به نشانه دست دادن اوردجلو منم هل شدم زودباهاش دست دادم گفت حالتون خوبه منم گفتم ممنون مرسی شما خوبین یه گپ کوچیک زدیم و یهو کارت ویزیتشو ازکیفش دراورد بهم داد من که از خدامیخواستم زود گرفتم گفت یه چیزی ازت میخوام گفتم بفرمایید گفت یه بوس اجازه دارم منم یه اخلاقی دارم که نمیذارم کسی به جز بابا مامان وبرادر خواهر بوسم کنن اونم با هزار جور نازخلاصه هیچ چی نتونستم بگم فقط خشکم زده بود دید من چیزی نمیگم برگشت یه لحظه زبونم چرخید گفت اشکالی نداره وقتی به چشاش نگاه کردم دیدم خیلی خوشحال شدصورتشو اورد جلو(اینم بگم تموم مهمونا که بودن داشتن ازحرس میمردن)یهو یکی از شونم گرفت من که داشتم میچرخیدم ببینم کیه تو این فاصله زمانی دو ثانیه هزارجورادم از ذهنم گذشت برگشتم نگاه کردم دیدم بابامه میگه عزیزم خواب میبینی پاشو هه هه هه هه هه
ای خدا همشون سرکاررفتن چه حالی میده تماشاکردن قیافه اینا هه هه هه اشکالی نداره بزرگ میشین یادتون میره
تقریبا همین 1 ماه پیش بود که منو بایه سری از دوستام به یه مهمونی دعوت کردن منم با دوستام رفتم به اون مهمونی خیلی هااونجا بودن یه 50 یا 60 نفری بودیم شروع کرن به پذیرایی البته بگم مهمونی دخترپسرباهم قاطی بودن خلاصه حدود یه ساعتی اونجا گشتیم تااینکه یهو در سالن باز شد من باناخوداگاه به سمت درنگاه کردم وای چی بود ؟چشای من داشت این همه زیبایی رو یه جامیدید هنگ کرده بودم بهتربگم همه مهمونا اینجوری شده بودن واقعا خیلی خوشگل بود ولی من که یه ادم خود ساخته بودم خیلی اعتمادبه نفس داشتم وانمودکردم که این همه زیبایی رو نمیبینم ولی داشتم تو دلم خودموتنبیه میکردم همه درگوش هم میگفتن اون دختره خوشگله خوشتیپه کیه منم خودمومیزدم به اون راه که نمیشنوم خلاصه کنم منم یکم جوگیر شدم مزه هایی رو که مینداختم هزهرروز بامزه تر بودرسید به رقسیدن وهمه میدونستن من خوب میرقسم منو بلندکردن منم هنرمونشون دادم خودم باگوشای خودم میشنیدم که میگفتن کثافت یه استخون هم تو بدنش نداره خلاصه این مهمونی هم تموم میشد ولی من هیچ وقت نمیخواستم تموم شه تااینکه تموم شدداشتم ازکنارش ردمیشدم که یهو گفت سلام منم زبونم گرفت گفتم سسسلام دستشو به نشانه دست دادن اوردجلو منم هل شدم زودباهاش دست دادم گفت حالتون خوبه منم گفتم ممنون مرسی شما خوبین یه گپ کوچیک زدیم و یهو کارت ویزیتشو ازکیفش دراورد بهم داد من که از خدامیخواستم زود گرفتم گفت یه چیزی ازت میخوام گفتم بفرمایید گفت یه بوس اجازه دارم منم یه اخلاقی دارم که نمیذارم کسی به جز بابا مامان وبرادر خواهر بوسم کنن اونم با هزار جور نازخلاصه هیچ چی نتونستم بگم فقط خشکم زده بود دید من چیزی نمیگم برگشت یه لحظه زبونم چرخید گفت اشکالی نداره وقتی به چشاش نگاه کردم دیدم خیلی خوشحال شدصورتشو اورد جلو(اینم بگم تموم مهمونا که بودن داشتن ازحرس میمردن)یهو یکی از شونم گرفت من که داشتم میچرخیدم ببینم کیه تو این فاصله زمانی دو ثانیه هزارجورادم از ذهنم گذشت برگشتم نگاه کردم دیدم بابامه میگه عزیزم خواب میبینی پاشو هه هه هه هه هه
ای خدا همشون سرکاررفتن چه حالی میده تماشاکردن قیافه اینا هه هه هه اشکالی نداره بزرگ میشین یادتون میره
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:16 توسط مرتضی نویدگلی
|
سلام دوستان دوباره اومدم به وبلاگم یه سرو سامانی بدم