هیچوقت فکرشو نمی کردم...



هیچوقت در باورم نبود که ناگهان عشق چنان قلبم را بلرزونه که زلزله

هم چنان کاری رو نکرده باشه.....

ستاره ها رو می شمارم تا مقیاسی برای دوست داشتنم پیدا کنم ....ولی بازم کم می یارم..

شنیدم عشق یک توقف کوتاهه،میاد و میره ،ولی من با تمام وجودم میگم که

عشق فقط میاد و دیگه نمی ره !!!!

اونی که میره عشق نیست ،هوسه که مثل یک گوله برف با حرارت دستهای آدم

آب می شه...

من به این باورم که عشق هرگز نمی میره ،من با این عشق زندگی کردم..

نشستم،خندیدم،گریه کردم،وقتی تنها بودم ثانیه ها رو شمردم لحظه ها رو کشتم،

دقیقه ها جهنم شد و روزها با یاد تو،فقط با یاد تو سپری شد ولی هرگزاز عشقم

کم نشد اما چه بر من گذشت فقط خدا می دونه و بس.....

بعد از تو هیچ و قت تصور نمی کردم که یه روز در دلم رو به روی کسی باز کنم ،

آدم فقط یه بار عاشق می شه ،بقیه اش رو فکر می کنه عاشقه...

لحظه های با تو بودن بهشت بود و هست و شاید من جهنمی رو راهی به بهشت نبود...

واسه همینه که آرزو می کردم که ای کاش می شد لحظه ها رو پس گرفت!!!

ولی این آرزو اینقدر بزرگ بود و همیشه آنقدر دور بود که هرچی دستمو دراز

می کردم نمی تونستم بگیرمش...

دلم می خواست تمام دلهای عاشق رو قرض بگیرمتا عاشق تو باشم...

ولو که این عشق واسه همیشه خاکسترم کنه !گاهی سوختن انقدر شیرینه که نمی شه

باور کنی.....عشق من مثل آتیشی بود که کنار ساحل بر پا کنی...

نرم نرمک با باد ساحل پا گرفته و آروم آروم شعله گرفته و گرمم کرده بود...

هزار تا قاصدک با هم می سوزند ولی نه موندگارند و نه گرمم می کن....