به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد



.دو چيز را از هم جدا كن: عشق و هوس چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي .



چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند ، چگونه از آنها استفاده مي كني؟ مانند تيري زهر آلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟



دنيا دو روز است : يك روز با تو و يك روز عليه تو روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مآيوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.


دو چيز را هميشه فراموش كن! خوبي كه به كسي مي كني و بدي كه كسي به تو مي كند.


بله ! ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام "دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند و ما آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم
مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد طعنه های دیگران است ! شاید اگر این " دیگران " نبودند ، تو زودتر از اینها برای من ، مـُرده بودی ..


تمام غصه‌ها دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند
که ترازو برمی‌داری می‌افتی به جان دوست داشتنت...
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای...
که زیادتر دل داده‌ای...
که زیادتر گذشته‌ای...
که زیادتر بخشیده‌ای...
به قدر یک ذره
یک نقطه
یک ثانیه حتی!
درست از همان جاست که توقع آغاز می‌شود
و توقع آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم...


اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام عشق من!
هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،
گاهی هزار حرف و تصوير و خاطره
در آن خوابيده ....!


هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي ، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق
بدان كه قلبت كوچك است پس نمي تواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي باتمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.


به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد به من گفت نرو که بن بسته، گوش نکردم و رفتم و بن بست بود، ...
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم، دیدم جوانی در حال رفتن به همان کوچه است. گفتم نرو.. بن بسته! گفت: مرسی پیرمرد !!


دهان که به سخن باز کرد
بوی رفتن را احساس کردم !
و من چه کودکانه فکر می کردم
با آدامس نعنایی...
می شود سرنوشت را تغییر داد